یک نگاه گذرا به ماوقع داستان زندگیمان مینماییم:
۱.سگ دو زدن درمورد پروژه و کنسل شدن استاد و طبعاتعطیل شدن اشتیاق و علاقه بنده
۲.بهم خوردن دوستیم با دوتا از دوستایم(که البته دخترند و فکر میکردم صمیمی هستیم)
۳.واردشدن شوکی به قدرت۱۰ریشتر بر اینجانب در ایام پرفیض نوروز که اقای ...که اتفاقا یه نسبتهای فامیلی دوری هم با ما دارند و یه حرفهایی هم زدند را با فردی دیگر دیدیم و دیدن همانا وهمانا...
۴.دزدیده شدن کیف پول بنده توسط خانم دزده کوفت گرفته
۵.رفتن مجدد اینجانب به بانک بعدازدوهفته و مشاهده حساب خالی سیبا علیرغم اعلام سرقت کارت اینجانب.
۶.دعواهاو جروبحث اینجانب با یکی از اون دوست نماهابه مدت ۳ساعت(اخر هم خودم خویشتن را مقصر معرفی کردم تا ولم کنه)و همچنین شستشوی کلیه کارمندان محترم بانک بیشتر رئیس نسبتا محترمشون در لباسشویی و خشک کردنشون در افتاب برای خشک شدن(اینقدر این ادم الهه بیتربیتی و نفهم بودن بود که حدو حساب نداره عوض اینکه عذرخواهی کنه به من و خانواده ام تهمت زده که خودت حساب رو خالی کردی حالا اومدی شاکی شدی
*فرد اشاره شده در بند ۳ رو بعداز یک ماه اینطوریا دیدم دوباره این دفعه (با اینکه میدونم منو دیده)جرات نکرد سرش رو بالا بیاره و این با روحیه این ادم شدیدا متناقضه.این ادم که از صد فرسخیش رد میشدی واسه خودشیرینی میپرید وسط حالا عجیب بود که از یه فاصله ی نزدیکتر تو رو ببینه و از بغل دستش رد بشی و سرش رو بالا نیاره .ومن برخلاف همیشه خیلی خیلی خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم.... (یه کمی شرمنده ام برای این حسم ولی خوب دیگه...)
**امروز با مامانم و گروهش رفتیم اردو برای شروع و تغییر روحیه خوب بود......واقعا واقعا واقعا واقعا یه شروع جدیدی رو دارم تجربه میکنم....پایان مرحله قبل رو با تمام وجود اعلام مینماییم.ختم جلسه...
***برای صدهاهزارمین بار اگر پیشنهادی برای شروع جدید دارین بفرمایین...