فصل اخر کتاب دوم:
مزاحم تلفنی ،نخ بازی، پرسه های شبانه،...همش مال یه ادم بود.یه ادمیزاده.
ادمیزادها معمولاهمشون سرانجام میگیرند.این ادمیزاد هم مستثنی نبود،هفته قبل مزدوج شد من هم راحت شدم.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط مهسا
|
مثل این مغازه هایی که از جلوشون رد میشی میبینی یه کاغذ زدن روش بعلت تغییر دکوراسیون تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد ، نمیدونی این اطلاع ثانوی تا کی طول میکشه ،معلوم نیست...معلوم نیست این چیدمان و دکور احوالات ما چه شکلی میخواد در بیاد؟فقط میدونم دکوراتور داره تغییر دکوراسیون میده....نسبتا هم اساسیه .
همه چی در حال تغییره اینو از روی تابلوی جدیدم فهمیدم....
**این روزها همه تنبل شدن شما چطور؟تعداد وبلاگهایی که بهشون سر میزنم دیگه ازتعداد انگشتهای یه دست هم بیشتر نمیشن....چرا؟

+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط مهسا
|
یه خبر همینطوری بگم ......
دیگه اینکه حس خوبی وقتی میبینی بقیه چقدر برات خوشحالن.اون وقته که از خوشحالی اوناست که خوشحال میشی با اینکه خودت هم راضی نبودی بعد همینجوری یواش یواش راضی میشی ...اخرش هم که معلومه.....به دانشگاه میروید...یه حس خوبی دیگه ای هم که داره اینه که یکی از آرزوهای بزرگتون برآورده شده واین خیلی شیرینی

از همه باحالتر قسمت خرید کردن برای دانشگاهه

مثل دوران مدرسه که باید اول مهر ماه میرفتیم مدرسه و از قبلش همه چیز واسه مدرسه میخریدیم و کلی هم واسش فکر میکردیم....دوباره حس میکنم کوچولو شدم و دارم میرم مدرسه
گفتم یه کم خوشحالتون کنم نگید مهسا همش ناله میباشد.
این شبای عزیز واسه دخمل منم دعا کنید که دیگه ایشاله خوب خوب بشه.ایشاله هرکسی هر حاجتی داره خدا بهش بده اگر خیرشه.


تشکر اختصاصی از خان جون عزیز خودم

همیشه به من لطف داره.ایشاله سانتافه بخری باهاش بری صفا سیتی

با کودک درون

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط مهسا
|
این مطلب رو بخونید جالبه:
پاسخ عشق و تنفر چقدر شبیه اند؟
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم فریاد ميزنيم؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم فریاد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که فریاد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. اما هنگامی که شما از دیگری تنفر دارید آنقدر احساس دوری و فاصله زیاد میکنید که فریاد زدن را بیهوده میدانید و فقط با سکوت نگاه میکنید چون میدانید که گوشها و قلب طرف مقابل قفل شده و نمی شنود و نمیفهمد
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى آرام با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند و همدیگر را میفهمند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده و قلبهایشان بهم پیوند خورده و هر دو یکی شده اند.
*خوب (ادامه از پست قبلی است).... هنوز کاملن مشخص نشده ولی اینطور که معلومه قضیه عروسی داره جور میشه....نه از من نه حتی از بزرگترای من هم نظرخواهی نکرد...فقط دعوت به شرکت در مراسم کرد.....بازم جای شکرش باقیه...حتی یکی برگشت بهش بگه که تو میدونی که این آقا چه خصوصیاتی داره یا نداره؟که سر قضیه رو هم آورد....که آره خوبن و ایناو.... من چیزی نگفتم و نمیگم....چون اصلا گوش نمیده...چون اگر حرف بزنم متهم میشم به خیلی چیزا....بگذریم......
***میگم کاشکی آدما یاد میگرفتن اعصاب خرابشون رو سر همدیگه خالی نکنند...یاد میگرفتن اول گوش بدن به همدیگه بعد حرف بزنن...هیچ فرقی هم نداره طرفت چه کسی باشه....حتی اگر آدم کوچیکه من باشم و آدم بزرگه......حتی اگر هم خیلی خسته باشه...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط مهسا
|
میگن که اگر ازدواج کردن درست پیش بره و طرف مقابل هم آدم درست وحسابی باشه،تقریبا پشیمونی واست باقی نمیمونه.حالا وقتی به زندگیش نگاه میکنی که خیلی خوب نیست،اوضاع داخلیشون طوفانیه،زیاد شرایطش رو نداره،خودش هم هنوز به اون حدی نرسیده که بخواد ازدواج کنه،نگرانش میشی.
نگرانش میشی چون عجولتر از همیشه داره تصمیم میگیره اونم موضوع به این مهمی،که اگر خدای ناکرده درست از آب درنیاد تمام زندگیش تباه شده.یک عمر زندگی.هرچی هم به اطرافیان میگی بر میگردند میگویند خوب میخواد از شرایط بدش فرار کنه خوب حق داره دیگه.
آره حق داره ولی به چه قیمتی؟فرار کنه از این شرایط مفتضح بیفته توی یه شرایط فوق بدتر؟همینام باعث شده حرص بخوری و عصبانی بشی حتی حوصله خودت رو هم نداشته باشی.اون وقته که یاد این جمله میفتی که اگر باباش زنده بود........هیچ وقت این شرایط براش پیش نمیومد تا این حد تا این جا.....اگر باباش بود هیچ کسی به نازدونه اش حرفای کشنده نمیزد که طغیان کنه.....
زندگی خوب داشتن حق طبیعی هر انسانیه و حق طبیعیشه که دنبالش میگرده.....از تمام قلبم همچین آرزویی دارم براش پیداکردن زندگی عالی.......که اگر تا حالا زندگی خوبی نداشت لااقل توی آینده اش موفق بشه.....وهیچ وقت هم پشیمون و افسرده نباشه....یکی باشه که حرفاشو بفهمه....
*نمیتونم بی تفاوت باشم توی این اوضاع ولی به خودشم چیزی نگفتم .چی کار کنم؟
**حالم این روزا خوب نیست......دلم گریه میخواد....ناراحتم و مضطرب.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط مهسا
|
از اون شنبه یکشنبه ای که گفتم فکر کنم یه دو هفته ای میگذره
خوب من این مدت که نبودم :
بعد از 15، 16 سال تشریف بردم مشهد
یه تابلویی رو شروع کردم که کلی حال کردم....طرح یه پروانه اس که از پیله در اومده...باید ببینید...ولی خوب من که نمیذارم ببینین ایکون بدجنسی


و کلی هم فکرهای جدید.......
همین و همین
حالا اگه باز چیزی یادم اومد میگم

*دلم میخواد براتون از مشهد بگم که کلی برام عشق و حال بود ولی ....نمیدونم ..........
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مهسا
|
من تا شنبه یکشنبه نیستم دارم میرم مسافرت حواستون به خونه ما باشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مهسا
|
به دستور پدرجان زنگ زدم :
من:الو سلام...خوبی؟(صداش میاد ...)
اون:الو بفرمایید.....بعد تلفن قطع شد.
من:دوباره زنگ زدم....
(یه خانم مو بلوند گوشی رو گرفت) ....جانم بفرمایید..
من:ببخشید با اقای....کار داشتم
اشتباه گرفتین....
من:دوباره قطع کردم.
من:دوباره زنگ زدم...(این دفعه گوشی رو گرفت..خودش بود....)
اون:به جای تو صدای یه افغانیه میومد.....

...(شروع میکنه به روضه خوندن

)
*اینم از ابتکارات ایرانسله

**عیدتون مبارک

***این روزا سرم شلوغه دارم پایان نامه مینویسم

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مهسا
|
این روزا همه چیز عجیبن
از همه بیشتر خودم

بعد نوشت:چیزی در درونم عصیانگری میکند.....
علت شورش را نمیدانم ولی ملت درونم سخت ازرده اند

چه کنم؟!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مهسا
|
تموم شد.... بعد از چهار سال انگار تموم شد..... دیروز دلم گرفت وقتی جای خالیشون رو دیدم..اینکه نیستند تا باهم خوشحالی کنیم و جشن فارغ التحصیلی بگیریم.... میدونم اگر بود خیلی خوشحال میشد.....ولی حیفففففففففففففففففففففففف و دریغغغغغغغ دلم برات تنگ شده ... خیلی....
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط مهسا
|