من تا شنبه یکشنبه نیستم دارم میرم مسافرت حواستون به خونه ما باشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مهسا
|
به دستور پدرجان زنگ زدم :
من:الو سلام...خوبی؟(صداش میاد ...)
اون:الو بفرمایید.....بعد تلفن قطع شد.
من:دوباره زنگ زدم....
(یه خانم مو بلوند گوشی رو گرفت) ....جانم بفرمایید..
من:ببخشید با اقای....کار داشتم
اشتباه گرفتین....
من:دوباره قطع کردم.
من:دوباره زنگ زدم...(این دفعه گوشی رو گرفت..خودش بود....)
اون:به جای تو صدای یه افغانیه میومد.....

...(شروع میکنه به روضه خوندن

)
*اینم از ابتکارات ایرانسله

**عیدتون مبارک

***این روزا سرم شلوغه دارم پایان نامه مینویسم

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مهسا
|
تولد حضرت علی (ع) را به همه دوستای گلم تبریک میگم.و مخصوصا روز اقایون.
حالا نمیگم که هیچ کدومتون روز زن رو به جمعیت نسوان تبریک نگفتین

+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط مهسا
|
این روزا همه چیز عجیبن
از همه بیشتر خودم

بعد نوشت:چیزی در درونم عصیانگری میکند.....
علت شورش را نمیدانم ولی ملت درونم سخت ازرده اند

چه کنم؟!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مهسا
|
تموم شد.... بعد از چهار سال انگار تموم شد..... دیروز دلم گرفت وقتی جای خالیشون رو دیدم..اینکه نیستند تا باهم خوشحالی کنیم و جشن فارغ التحصیلی بگیریم.... میدونم اگر بود خیلی خوشحال میشد.....ولی حیفففففففففففففففففففففففف و دریغغغغغغغ دلم برات تنگ شده ... خیلی....
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط مهسا
|