+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مهسا
|
توی دل من یه روزگاری دوتا مامان بزرگ و دوتا بابابزرگ زندگی میکردند....
از قضای روزگار مامان بزرگ ها به فاصله نه ماه از هم از دنیا میروند....حالا بعد اونا این دوتا پیرمرد زندگی میکنند....
یکیشون سعی کرد کنار بیاد با این اوضاع ولی یکی دیگه از اول هم نشد که کنار بیاد ولی هیچ کدمشون استقلالشون رو از دست ندادند و به شیوه خودشون زندگی میکنند....
حالابا تما ترفندها و روشهایی که میشد سعی کردیم اون پدربزرگی رو که اروم و گوشه گیر شده بود و سعی کرده بود کنار بیاد با اوضاع رو شادتر کنیم و از لاک خودش در بیارییم.
ولی اون پدربزرگ....۳تااتفاق بد براش افتاد دستش بخیه خرد یکی پولش رو زد بعدش هم با ماشین زد به دوتا موتوری...
حالا خیلی خودش رو باخته و افسرده و ناراحت شده و این در رفتارش خیلی تابلو شده...و من خیلی ناراحتم...هر روز هم این قضیه رو به مادرم میگم ولی نمیدونم چی کار باید بکنم؟الان هم که دم عیده خیلی سر بابام شلوغه.....
عیدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککک(تولد پیغمبر و امام صادق )را عرض مینماییم.
برای تبریک عیدنوروز منزل تک تک دوستان تشریف میاوریم....
اخرین پست انشالله در چهارشنبه...




+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط مهسا
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط مهسا
|
اینقدر ذهنم پرشده از موضوعات مختلف که نمیدونم به کدومش باید فکرکنم؟
همیشه اینجور موقعها یه مداد و کاغذ میگرفتم دستم و شروع میکردم...هرچی بود و نبود میومد روی کاغذ و یه شکلی پیدا میشد و بعدش خلاص....ذهنم اروم میشد...ولی حالا به مدد تلاشهای بیشائبه ای که روز وشب و شب و روز دارم انجام میدم
نه تنها که بعضی از شبها تا صبح نمیتونم بخوابم بلکه خطوط ارتباطی میان فکر مغشوشم و مدادم هم قطع شده...خیلی ناراحتم...از اینکه ارتباطم با خودم قطع شده و صرفا مشغول یک سری کارهایی شده به اسم آینده...آینده ای که هیچ چیزش هنوز معلوم نشده ....حداقل ۶ماه دیگه معلوم میشه...
به همین سادگی به همین تلخی....اینقدر تلخ که حس وداع با عزیزترین بخش وجودم رو حس کردم باهاش دوباره....لعنت به این اشفتگی...لعنت به این ترس...لعنت به این ابهامات
یه ترسی افتاده به جونم که مثل خوره داره منو میکشه...هیچ چاره ای ندارم جز توکل و صبر...صبر...صبر
ترسی که هنوزم نمیدونم چیه؟دلم تنگ شده واسه نقاشی کردن...
-چندروز قبل افتادم به جون گلدونا و تقریبا همشون رو درست کردم بعد از ۳سال حداقل...دیشب اومدم به خوابم خوشحال بود ازاینکه گلدوناش رو براش درست کردم.بوسید منو...بغلم کرد...اینقدر بغلش واقعی بود اینقدر بوسیدنش واقعی بود که فکرکردم واقعیته اینقدر حسش زنده بود که..............
وای اگر بدونی چقدر دلم اون اغوش مادرانه ات رو میخواد....میدونم اینو میدونی....میدونستم میایی..چون گلدونات رو خیلی دوست داشتی...چون همیشه این موقعها با هم میفتادیم به جونشون و واسه عید مرتبشون میکردیم...دلم برات خیلی تنگه..بیشتر از همیشه....


*چند تاموسیقی بیکلام پیشنهاد بدین لطفا
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط مهسا
|
دوستان عزیز.....
مهندسان جوان....
روزتون مبارک....
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط مهسا
|
این ترم اگر خداوند کمکمان کنند گویا اخرین ترممان خواهد بود....این ترم مجموعا۲۰ واحد دارم..با کاراموزی و پروژه....ولی موندم با کدوم استاد بردارم؟!!هر کسی یه چیزی میگه....
یکی از استادها دکترای رشته خودمون رو داره ولی زیاد در دسترس نیست و از نمره دادنش خبری ندارم و اینجوری هم که معلومه پوست انسان را میکند
...دستش درد نکنه

اون یکی هیت علمیه نمره خوب میده و راه میاد با ادم ولی رشته اش زیاد مرتبط نیست....
دوستان میگویند که پروژه اهمیت فوقالعاده ای در اینده دارا میباشد ما هم بیشتر گیر کردیم که ای داد چه کنیم حالا؟شما بگویید لطفا...
دو سه روزی مونده بود به امتحان کذایی و بنده هم دیگ استرس و اضطراب و عصبانیتم روی اجاق بود داشت قل قل میخورد من هم عصبانی و ناراحت در خانه تنها.تلفن زنگ زد.( خاک برسر این کالر ای دی چند روز بود کار نمیکرد)ما هم به رسم همیشه تلفن را برداشتیم:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط مهسا
|