تبليغاتX
دری وری
 یه صدایی اومد...

جیرینگ....

شکسته  اروم و  خیلی بی صدا...

فرقش اینه که فقط از درخواستی که ازش کردن اونم غیرمستقیم خرد شده...

تیکه های کوچیکیش وسط بند گیر کردن...

تیکه خرده ها خیلی درد داره....

هوای اسمون رو ابری و گرفته  کرده که گاهی وقتا این اخر پاییزی بدجوری باریدنش میگیره...

دل اسمون چرا خنک نمیشه؟کسی میدونه؟

 

 

 

پ.ن:خواستین فال بگیرین نیت شب یلدا کنین....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 
سخت دربندم...
در بندم این کلاف ابریشمی....
ارزوی پروانه شدن بهتر بود؟
شایدم سراب و پوچ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 
 
من منتظر نیستم .....الکی امیدوارم نکنین...انتظار ندارم...چنین حقی ندارین...بهتون اجازه نمیدم....نمیذارم منو به بازی بگیرین
(روایت کوتاه دردسرای تازه ی منه)
 
 
پ.ن:حرفای من جدیه.اینجا یه وبلاگ شخصیه.همیشه ادم طنز نمی نویسه.گاهی هم توی پیچ روزگار گیرش میندازن.روزگاره دیگه
حق سوئ استفاده ندارید هیچ کدوم از شماها!!!در غیر اینصورت کامنتتون پاک میشه.شرمنده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 

باید تو رو پیدا کنم.....

 

این حسه یک دفعه ای از کجا اومد؟دنبال بهونه بودم؟شایدم این اهنگ شادمهر مرا دوباره یاد یه چیزایی انداخت....

 کلاسا رو یکی بعد از دیگری تعطیل میکنم...خونه رو بر گزیده ام برای تلاش..

گاهی وقتا حس تنبلی میاد سراغم بعضی روزا سرعت مافوق صوت تا از همه جلو بزنم

 

با اینکه بی تاب منی باز هم منو خط میزنی....

هیچ اتفاقی نیوفتاده خیالاتون جمع .هیچی نمینویسم چون اینجا فقط حس بقا برای پیشرفت وجود داره.یه جورایی تک بعدی میخوام بشم.این لازمه تا به خودم ثابت کنم ....چون واقعا بهش محتاجم.

 

اخر یه روز عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی میپره...

وقتی میرسم به این جمله میترسم از اینکه یه روزی یادم بره ....اون همه خاطراتی که باهات داشتم...یه روزی به جایی برسم که همه کسایی که باعث وجودم بودند کمرنگ بشن...نمیذارم این اتفاق بیفته.

 

دیروز خونه اقاجون جای چند نفر خالی بود.

اقاجون گفت خدا برکتش رو زیاد کنه منم گفتم اشالله از این هم بیشتر بشیم........

دیگه دوست ندارم بازم کم شیم...دیروز جای چند نفرخیلی خیلی خالی بود...دیروز دلم داشت میترکید واسه همه حرفای قشنگی که یادم دادین....هر چی گشتم پیدات نکردم پس چرا نبودی؟باید تو رو پیدا کنم.....بعد صد سال هم نمیتونم رفتنتون رو قبول کنم.

 نمیخوام این روز رو به هیچ عنوان از دست بدم..نمیخوام....نمیذارم ...

دیروز همه حاضر به یراق منتظر بودیم...اماده حمله..من فقط از طرف دخترا بودم ...اماده رکب زدن....جاتون خالی...خوش گذشت...اشالله شادیهای همه طولانی و زیاد باشه...خوشیها به وسعت بی انتها...

 

خواستم بگم با اینکه به روی خودم نمیارم ولی دلم هنوزم جای خالیت رو نگه داشته خودم رو زدم به بیخیالی ولی نمیشه...کاشکی بازم بیای به خوابم...دلم برای همه تون تنگ شده...بدجوری هم تنگ شده...

 

**با اینکه شب امتحان شده باز هم ما در حال نشر و انتشار جزوه میباشیم به اولاد ادمیزادساعت ۱۲ شب اس میدهد (مرکز انتشار ۲۴ ساعته-شبانه روزی جزوات)

 ***این روزها همه درس (کار)میخوانند(میکنند) شما چطور؟

*دلم خنک شد(مفهوم عام دارد)همینجور الکی

 پ.ن بنده از این هم ابراز لطفتون به بلاگم تشکر میکنم اگر گاهی زد حال میزنم گاهی در اوجم به خاطر زندگیست.

 ****این شعر سهراب رو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی دلم میگیره:(البته در مواقع دلتنگی یادم میره بیشتر وقتا بی موقع یادم میاد)

زندگی یعنی یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشیها کم نیست

مثلا این خورشید ...کودک پس فردا .....کفتر ان هفته....

 پ.ن:یه جایی شنیدم که میگفت گریه کردن کار بدیه چون باعث میشه محبت از راه اشک از بین بره چون قلب جای محبته ووقتی سنگین میشی و گریه میکنی محبتت از راه اشک از دلت خالی میشه بعد احساس سبکی میکنی واسه همینه که نباید واسه کسی گریه کنی چون محبتش از دلت میره بیرون.

 

 پ.ن از کامنتهای پر مهرتون خیلی ممنونم.از اینکه وقت میذارید و منو در اینجا میخونید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

این متن از ویکتور هوگو ترجمه شده چون دیدم قشنگه گذاشتم اینجاالبته شاید هم قبلا خونده باشید

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

 
از دستت ناراحتم.اونم خیلی زیاد
 
نمیدونم چی توی فکرته؟
از این اشارات غیرمستقیم بدم میاد.........
 
اگر حرف داری بیا راست و پوست کنده خودت بزن....
 
از چی میترسی؟از من؟یا اینکه خجالت کشیدی؟
 
رفتی توی مخم... نمیخوام بهت فکر کنم...هزارجور جواب دادم به صورت مسیله ای که ازبودنش اطمینان ندارم بهتر بگم تردید دارم....
 
انتظار تو رو نداشتم...
 
منتظرم از خودت بشنوم ....تا اون موقع دیگه نمیخوام به چیزی فکر کنم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 
*جلو در نمیای ببینم چه مرگته؟گیجم کردی با این کارات
* رفتی خودت رو قایم کردی...تازشم هیچ نشونه ای  هم نذاشتی تا بفهمم قضیه چیه؟چی بوده؟چی قراره باشه؟
به چه جرمی ؟چه اتفاقی؟قضیه چیه؟حوصله کشف رمز رو ندارم.
رفتار ایندفعه سرد بود.... خیلی سرد.کجای این قضیه تقصیر منه؟
 
*خودت بگو من با تو چه کنم؟ راستی تا خودت نیایی جلو عمرا من .....

پ.ن:اونایی که ستاره داره مربوط به دوتا ادم متفاوته با جنسیتهای مختلف.اونی هم که ستاره نداره مربوط به هم اسمم میشه.
 
پ.ن۲:از اینکه نتونستم بازی امید رو انجام بدم معذرت میخوام.
 
پ.ن:خوشحالی نه؟ سر چهارراه چه کنم پیادم کردند
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط مهسا  |