تبليغاتX
دری وری
 
کتاب کافه پیانو رو تازه امروز خریدم برخلاف همیشه.اخه من هیچ وقت تا به حال رمان نخریدم مگر برای کادو دادن به دیگران.
ولی این یکی با همه فرق داره یه چند صفحه ای ازش خوندم امروز ولی چلچراغ ازش تعریف کرده بود واسه ی ان تفاوتی که با بقیه میگن داره می خوام بخونمش.
شاید از این حس و حال در اومدم شدم مثل یه خط باریک . مستقیم که امتداد داره معلوم نیست تا کجا بدون هیچ دست اندازی.
این جوری زندگی حال نمی ده.گفتم شاید با این کتابه یه خرده از این یکنواختی در بیام.
دنبال تغییر هستم ولی کی و چه جوری و چه طوریش رو اییییییی........ی  خبر ندارم.به قول دخی دایی میگه بی انگیزه شدی
راست می گه شدم مثله یه لاک پشت که فقط و فقط می خوابهههههههههههههههههههههه.از ۱۱شب تا ۹ صبح .بعدازظهر هم می خوابه.اون وقتام که بیداره پای تلویزیون و در حال فیلم دیدنه.
موقع درس خوندن هم یا خسته اس یا بی حال و حوصله.یا اینکه خوابش میاد
 
این هم زندگی فشرده من!خسته نباشم نه؟
پ.ن: کسی برای من هیچ نسخه ای نداره بپیچه؟ایا؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 
خیلی وقته که ننوشتم.یه چندین باری خواستم بنویسم ولی نوشتنم نیومد.
جاتون خالی مسافرت سه هفته پیش خوش گذشت.یکی از امتحانام رو ندادم ولی یکی دیگه زو دادم رفت.حالا روزارو میشمارم که درس بخوونم.شایدم از امروز...........
 
گاهی وقتا یه اتفاقایی میوفته که چیزایی رو که فراموششون کردیم به یاد بیاریم.مثلا همین بیماری اقا داداشمون.....
خیلی وقت بود که کسی یادش نبود ولی این جراحی باعث شد که یاداوری بشه به یاد همه بیاد که این ادمی که جلوی روتون نشسته هم بیماره.
ولی بنده به عنوان خواهر بزرگتر به اینده امید دارم به اتفاقات خوبی که قراره بیفته و از این بابت هیچ دلهره ای ندارم.
این روزا شدم مامان خونه.
دیگه همینا.اگر هم چیزی باشه الان یادم نمیاد.فعلا
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مهسا  |