از اخرین باری که نوشتم یه چیزی حدود یک ماه گذشته.وتوی این یک ماه اتفاقای زیادی نیفتاده فقط امتحانام تموم شده ترم تابستونم شروع شده یک سری از نمره هام اومده.شکر خدا بد نبود تا حالا خدا باقیش رو ختم به خیر کنه.
دیروز وسط خاموشی و بی برقی یک دفعه به دوستم اس ام اس دادم کجایی و چه می کنی؟اونم گفت فردا بریم بیرون؟منم گفتم به تهمینه هم می گم بیاد به تهمینه که گفتم اونم گفت که...........
خلاصه اینکه قرار شد امروز ساعت ۶ بریم بیرون ۵ نفری. اونم بعد ۳ و۴ سال که همدیگه رو ندیده بودیم.
از ۲ نفر یکدفعه شدیم ۵ نفر.خیلی جالب بود همه قیافه هاشون تغییر کرده بود(بچه های دوران دبیرستان)۲تا از بچه ها ازدواج کرده بودند از بقیه بچه ها گفتیم....(جایزه ذوق زدگی ما این بود که خریدن دوتا کادو افتاد گردنمون ولی قرار خونه عروس تلپ بشیم دسته جمعی طفلکی عروس


(شوخی کردم) تا باشه از این خریدا

)
خلاصه با اینکه مدت زمانش کم بود ولی خیلی خوش گذشت.


هیچ وقت به خواب هم نمیدیدم کارمون به اینجاها برسه هر کدوممون یه جایی بیفتیم.
همیشه حسرت تین رو می خوردم که دوستای خوبی ندارم.ولی مگه ادم از دوستاش چی میخواد؟همین قدر هم که باهم بودیم خیلی خوش گذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط مهسا
|