مامان چند وقت قبل یه چیز جالبی برام تعریف کرد از یه فرشته تنبل
می گن همه فرشته ها مشغول کار بودن یکی داشت نامه های رسیده (حاجت های مردم ودر خواستاشون از خدا) رو باز می کرد یکی می خوندشون تند تند یکی دسته بندیشون می کرد همه مثل فرفره کار می کردن. دیدن یکی بیکار نشسته بهش می گن تو چرا هیچ کاری نمی کنی؟ اصلا کارت چیه؟ می گه کار من اینه که تشکرای مردم رو که حاجتاشون براورده می شه رو جمع کنم
و چون کسی تشکر نمی کنه منم بیکار نشستم تا مگر کسی یادش بیاد که باید از خداوند تشکر کنه
حالا اینو چرا گفتم؟داشتم به اون اتفاقی که برام افتاد و حالم رو گرفت فکر می کردم.من همش ز این ناراحت و دلخور بودم که چرا این ادم به خصوص این کارو در حق من داشت انجام می داد ولی اصلا به این فکر نکردم که چی شد نتونست؟ یا اینکه چطوری مچش گیر افتاد....
با مامان کلی حرف زدیم اخر به این نتیجه رسیدیم که ما از همه جا بی خبر بودیم اگر خدا به دادمون نرسیده بود که ......
خوشحالم از اینکه اگر دور و بری هام ادم های جالبی نیستند حداقل یکی رودارم که بودنش به اندازه یک دنیا میارزه از این خوشحالم که هوامو داره و خیلی خیلی خوشحال ترم که منو به حال خودم حتی یه لحظه نمی ذاره.
دوباره دارم یک سری کارامو که کنار گذاشته بودم انجام می دم. به طرز معجزه اسایی خیلی بهتر شدم و سر خوش تر از همیشه.
اینا رو گفتم که اخرش بگم به قول حسن ننه گلاب " خدا جون خیلی باهالی خیلی" و ازش تشکر کنم برای لطفای بی اندازش و بگم خیلی خیلی دوست دارمممممممممممممممممممممم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مهسا
|
حالم خیلی خیلی خرابه.مثل یه سنگ بزرگی که جلوی راه رودخونه ای رو گرفته که خیلی پرتلاطمه بغض راه گلوم رو بسته.
نمی دونم چی کار باید بکنم .......
کلافه بی حوصله عصبی و بیشتر از همه ناراحت و دلخور
چند وقته یه بلایی مرتب داره سرم میاد که منو خرد می کنه یا دلشکسته...
اتفاقایی که میوفته باعث می شه مرتب تصویر ذهنیم روخراب کنه خراب خراب خراب ....یه چیزی مثل انفجار یه هتل پنج طبقه با دینامیت....
واقعا غصه خوردن نداره؟ ادم ضد حال بخوره اونم پشت سر هم ....اونم راجع به ادمایی که نسبت مثلا خویشاوندی باهاتون دارن؟.........
شاید واقعه عظیمی نباشه ولی یک دفعه ای بودنش و ضربش مهلک تره.
چرا ادما اینقدر بد شدن؟چرا خوبی و خیر خواهی برای همدیگه رو فراموش کردن؟ادم دلش می گیره از این همه بدی سختی نا مهربونی دلشکستن کینه عداوت ...........
اونوقته که ارزو می کنی که ای کاش زودتر بیادش.....
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط مهسا
|
خیلی وقت ننوشتم.چون نه توی ذهنم نه دور و برم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
مهمون خارجیامون که اومده بودن رفتن.جلسه رفتنام تموم شد.کلاسای دانشگاه تموم شد و من یک آن به خودم اومدم دیدم هفته اخر کلاسا شده و میان ترمها و من و درسای نخونده.
به همین سادگی این ترم هم تموم شد....
هراز گاهی بر میگردم عقب و به کارایی که انجام دادم نگاه می کنم و سعی می کنم نواقص رو برطرف کنم.
این دفعه بزرگتر شده بودم به نسبت ۳ سال پیش
شوهرش گفت که اگر منو توی خیابون می دیده نمی شناخته.از اینکه دیگران میگن بزرگتر شدم خوشحالم ولی هنوز یه چیزی عوض نشده....
هنوز ادما یاد نگرفتن که همدیگه رو همون طوری که هستند قبول کنن.هنوز هم به عناوین مختلف این اختلاف عقایدتون رو به رخت می کشن.هنوز هم به خودشون اجازه می دن دست بندازن ....
اون وقته که همین هنوزها ناراحتت می کنه.وقتی می بینی زمان می گذره قیافه ها عوض می شه حتی ایده ها و نظرات..... و تو هنوز هم همونی هستی که بودی.
گاهی وقتام خوبه ادما دیگران رو هم باور کنن و یاد بگیرن که به عقاید اونا احترام بذارن.
هر تغییری یه نشونه ای داره.نشونه تکامل فکری اینه که نواقصت روبرطرف کنی وبزرگتر و بهتر فکر کنی.
ولی این رو هم خوب می دونم که راه حلش فرار کردن نیست.
باید باهاش روبرو بشی ولی وقتی چیز زیادی بلد نباشی و یه ذره هم بترسی و تنها باشی .....فکر کنم حق داری.نه؟
***دوباره امتحانات.برای همتون ارزوی موفقیت دارم.برای منم دعا کنین.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مهسا
|