تبليغاتX
دری وری
 
دختر عمویمان که تازه از فرنگستون جهت دیدار خویشان به ایران مراجعت کرده اند در ملاقات با ما اظهار کردند که:
شما بسیار تغییر کرده اید و بسیار بزرگتر گشته اید همسر جناب دختر عمویمان می فرمایند که اگر ما شما را در خیابان می دیدیم عمرا می شناختیم.  و ما بسیار  به جهت سخنانشان  ازخودمان ذوق در می کنیم.

اداره هواشناسی:
طی چند روز گذشته از شدت ابرها کاسته شده و اسمانی بدون هیچ گونه ابری رو شاهد بودیم و انتظار می رود این وضعیت هوا  حداقل یه  ۲ یا ۳ روزی ادامه داشته باشد.
 
اسمون ابی و بی ابر است چون:
توپ پاس داده شده بالاخره رفت توی گل   و بدین صورت ما یک عروسی افتادیم  که در نوع خودش کم نظیر و بی نظیر بود چون هم عروس و  هم داماد مارا دعوت کردند.
ما هم از قضیه اصلا سوئ استفاده نکردیم و هر دو را به اندازه دلخواه با صحبتهای زیبایمان مورد لطف و عنایت خویشتن قرار دادیم تا باشد از این دعوتها.

پس از عروسی مورد نظر کلیه دوستان بر گردن دوتا از توپهای در حال گل شدن دیگر می افتند و تشویقشان می کنند تا یه عروسی توپ تر دیگه بیفتیم.وقتی با اعتراض مواجه می شویم اعلام می کنیم که ما مقصودی نداریم جز اینکه رفع مشکلات شما شود(تا حالا دوستای به این دلسوزی دیده بودین؟)
                                                                                          ستاد چتر اندازان در عروسی ها
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

این دفعه خوشحالم
می دونین چرا؟ .........نمی دونین چرا؟......چرا؟.........
 
چون دوتا کاری رو که خیلی دوست می داشتم رو انجام دادم.
من از بعد عید دیگه استاد طراحم رو ندیدم.و خیلی خیلی دلم براش تنگیده بود بد جوری داغون (فکر بد نکنین هم زن داره هم بچه... تازشم خانمش هم طراحی درس می ده)
با خود اندیشیدم که من ۳ سالی می شه شاگرد استادم هستم و خیلی دوست می داشتم که هر سال روز معلم براش هدیه چیزی بگیرم.ولی نمی شد.
امسال که فهمیدم فعلا هستش و نمایشگاه  کتاب نرفته گفتم حتما برم.
کلی فکر کردم که براش چه چیزی بگیرم؟نهایتا به کتاب رضایت دادیم.کلی توی ادبیات تمثیلی عرفان و متون کهن گشتیم چیز جالبی ندیدیم.ناگهان سفر به انتهای شب فردینان سلین رو با کلی ترس و لرز گرفتم.البته فروشنده و اقای جلال خان ال احمد کلی ازش تعریف کردند.دوتا سی دی از یانی هم زدیم تنگ دلش این شد کادویی اقای استاد.
یه کتاب تاریخ توپس هم برای اقای پدری بزرگ جان تاریخ دانم (الهی فدایش شوم)گرفتم و راه افتادیم.

 ۱.ابتدا به سراغ حضرت استاد رفتیم.جالب بود که استاد منو  نشناختنیست تغییر دکوراسیون داده بودم.بعدش که کادوی را به خدمت استاد پیش کشی کردیم شور و شعف پسر بچه ای ۵ تا ۶ ساله را از دریافت هدیه در دیدگانش مشاهده نمودیم هیجان انگیز بود و خیلی جالب.
خوشبختانه یا متاسفانه هنرمندان از ان دسته افراد هستند که احساسات خود را سریعا منتقل می کنند.
استاد می خندیدند و من هم خیلی خوشحال شدم.اخرش بهم گفت از اینکه به یادم بودی خیلی ممنون.
 
۲.پدربزرگ عزیزتر از جانم هم ابتدا کتاب را بسیار زیرو رو فرمودند و نتیجه ان شد که مقبول افتاد.
 
نا گفتنی ها:
* هیچ وقت نگفته بودم که سه نفر از معلم های مهربونم خیلی روی من و روی زندگیم و دیدگاهم به زندگی تاثیر گذاشتن اولیشون معلم اول ابتداییم دومی معلم فیزیک عزیزم و سومی هم همین استاد هنرم.
 
** استادم یه جمله بهم گفت شاید در حد تعارفات همیشه ولی برای من قدر یه دنیا ارزش داشت.خوشحالم که تونستن یه خرده خوشحالش کنم.
 
***می گن همیشه توی عروسی حرف غم هست توی عزا حرف شادی.وقتی داشتم از پیش پدر بزرگ جان می امد م یه چیزی گفتم که سوختم.
گفتم اشالله همیشه باشین ما باز هم از این کارا بکنیم.جمله اشنا بود.همینو پارسال توی همین خونه به دونفر گفته بودم.ولی پس اون یکی کو؟دلم خیلی براش تنگ شده.ارامگاه هم که رفتم خیلی بغض کردم.رفتم بهش گفتم خانم معلم روزت مبارک.ولی کاشکی بازم می گفت دستت درد نکنه من که توقعی نداشتم.
 
**** روز همه معلما مبارک.
( همه فامیل ما معلم هستن .ولی از همه بدتر اینه که هنوز نتونستم واسه مامانم چیزی بگیرمهم اکنون نیازمند یارب سبزتان هستیم !!!!!!!!! )
 
***** کودک همیشه می تواند به ادم بزرگها ۳ چیز را بیاموزد:بی دلیل شاد بودن ~همیشه مشغول کاری بودن و اعلام تمام خواسته های خویش با تمام قوا.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

دیروز کلی نوشتم ولی حیف از بس اوقاتم تلخ بود حواسم نبود و همش پرید.....
 
الان یکی دو روزی هست که به قول مرضیه برگشتی به حال و هوای قبل عیدم.یعنی تلخ اخمو بد اخلاق زهر مار ...... (جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید)
 
این یه هفته ای که گذشت خیلی عجیب غریب بود .از همه عجیب ترش این بود که سه روز پی در پی بر اثر سرفه های متمادی از حال می رفتم اونم کجا؟ وسط حیاط دانشگاه .
که کاشف به عمل اومد سینوزیته.(اینو هر وقت سر حال بودم براتون شرح می دم خیلی باحاله ولی الان  حالشو ندارم)
 
سرمون گرم بود تا اینکه از چهارشنبه تا حالا همه چیز چپ اندر قیچی شد.اصلا باورم نمی شه که دوستای یه زمانی صمیمیم تا اینجا پیش برند. شدیم مثل ادمای غریبه. غریبه های تا  یک ریزه اشنا.باورم نمی شه  دیگه حتی برخورد خوبشونو ازم دریغ کنن.الان که به وجودشون احتیاج دارم ولم کنن.تقصیر خودم هم هست منکر نمی شم ولی ازشون بیشتر از اینا انتظار داشتم.........توقع بیجاییه.
انتظار نداشتم مثل بقیه بچه ها باهام برخورد کنن.خیلی روشون حساب می کردم.
 
از این تنهایی همیشگی خستم.دلم پر از بغض شده.حتی پنج شنبه  و جمعه هم از دستم در رفته تا دوباره برم ارامگاه و با اونی که خیلی دوسم داره حرف بزنم.باید تا پنج شنبه صبر کنم.صبر صبر....
 
همه برنامه هام قاطی شده.دلم می خواس می تونستن برم نمایشگاه کتاب.دلم برای نقاشی کشیدنم تنگ شده .که اقای دکتر اینم از ما دریغ کرده.
 
دلم برای روزای خوش بچگیم تنگ شده واسه ی اغوش گرم .... دیروز خیلی ذوق زدم کرد. اومد به خوابم.می دونی چقدر ارزوی دیدنش رو داشتم؟اینقدر از دیدنش مست شده بودم که فکر نکردم خوابم. حتی وقتی از خواب پریدم.کاش این سرخوشی ادامه داشت....... دریغ
 
مشکل پست قبلیم حل شده به خودی خود. و من از این بابت خیلی خیلی خوشحالم می دونین چرا؟ چون برخلاف حرف یکی از همون دوستای صمیمیم که می گفت انسان توپی رو که افتاده توی زمینش رو نمی اندازد توی زمین دیگران من این کار رو انجام دادم .و این مشکل حل شد.
چیز دیگه ای ندارم بگم.
 
بازم از خدا بابت این تلخی ها هم ممنونم.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مهسا  |