خیالم راحت شده بود.راحته راحت.مثل اون قایقه که روی سطح اب راکد واسه خودش هر طرفی که دلش می خواد میره و دور و برش هم هیچ هیاهو و صدایی نیست .
اروم اروم روی سطح اب پیش میره و خودش رو می سپره به امواج اب.واسه خودش زندگی می کنه.
ولی ای ...
زهی خیال باطل....
می دونین چیه خسته شدم.خسته ی خسته ی خسته ی خسته.
من خسته شدم از بس گفتم نمی خوام خوشم نمیاد.
من خسته شدم از بس فرار کردم از بس هر طوری شده سعی کردم حالیش کنم که بره. خسته شدم از بس حرص خوردم عصبی شدم سر درد گرفتم خودمو کشتم تا به بهترین دوستام ثابت کنم که اشتباه می کنید.
از چاله در اومدم افتادم توی چاه.
ولم نکرد که نکرد .
شدم مضحکه دست همه.تا حالا هزار بار تغییر تاکتیک دادم ولی....
اصلا نمی خواد ببینه یا بفهمه.اصولا فکر هم نمی کنم بفهمه.
وگرنه تا حالا اگر هر کسی دیگه بود رفته بود واسه خودش.
کلافه ام.دوباره سردرد دوباره حرص خوردن دوباره.....
دلم می خواد واسه خودم گریه کنم.هیچ کسی منو باور نمی کنه....
می ترسم.
از این دنیا خیلی خیلی می ترسم. می ترسم کم بیارم.می خوام جلوش وایسم ولی دیگه نمی دونم چه طوری؟دیگه مهماتم داره ته می کشه.هیچ راه جدیدی بلد نیستم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط مهسا
|
بعد از ۱۲ سال وقتی نی نی پا بر عرصه وجود می گذارد انسان از خود بی خود می شود و ذوق در می کند

.
مخصوصا اگر نوعش جدید باشد مثلا اقا باشد.
در کوتاهترین زمان ممکن به مرکز اطلاع رسانی تبدیل شدیم :
اقای .... تشریف آوردند؟(الهی قربونش برم مثله این جنتلمنا


(خواستم بگم به خودم رفته دیدم

سوتی قرن می شویم))
پدر بزرگ جان می زنگند در حالیکه در پوست خود نمی گنجند می فر مایند چشم مان روشن شد

به محض دریافت اطلاعات پیامک می دهیم که اقا ....قدوم رنجه کردند

به دوستان پز می دهیم:
نی نی مون اومد .دست دست. دامادم دنیا اومد

مادر جان می فرمایند اه خسته نباشین.
بنده عرض می کنم مطابق میل خودمان بزرگش می کنیم تا دخترمان در اسایش باشد

( خدا رحمت کند مادر بزرگمان را که در چنین مواقعی در مورد طبیب و کل چیزهایی می فرمودند

)
* خداوند همه ی نی نی ها رو برای مامان باباهاشون و بالعکس نگه دارد


هنوز چیزی نکشیدم ولی حسش اومده.

(مهم اومدنه حسه است)
* به اقای میکاییل تبریک می گوییم بابت تحول نوشتاریشون.اشالله پایدار باشه

و هر روز بهتر بشه

* دوستون دارم.

* دلتونم ااااااااااااااابببببببببببب

.

+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط مهسا
|
خدای به امید تو.....
سلامممممممممممممممممممممممممممم
حال شما ؟احوالات شما؟امیدوارم سالم و سلامت باشین و سال نو رو با ایده های قشنگتر و اراده ی بهتر و ...از این حرفا شروع کرده باشین.همین قدر بگم که دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود.
خوشحالم بالاخره یک سری از بچه ها تونستند دوباره برگردند. اسم نمی برم مثلا موج

خوب همگی عید رو سر می کنند به عشق یه چیز.اون یه چیز هم سیزده بدره و گره و شمع و گل پروانه افسانه .....

ساناز جون منو به یک بازی دعوت کرده .بازیش در مورد کتابای ناتمومه

اول خیال کردم من که هیچ کتاب نخونده ای ندارم بعد دیدم که

....همینجا هم ازش تشکر می کنم هم عذر خواهی که دیر شد



:
۱.شبح اپرای پاریس نوشته سوزان کی .الان حدود دو ماهی می شه که سعی دارم بخونمش

.هر چند وقت یکبار هم کسی که بهم کادو دادتش می پرسه تمومش کردی؟جالب بود؟جالب نبود؟می دی من بخونمش؟

۲.یک کتاب از گابریل گارسیا مارکز بود که اسمش درست یادم نیست یه ۵۰ تا ۱۰۰صفحه ای خوندم دیدم الکی توضیح می ده کش می ده خوشم نیومد.حوصلم سر رفت.گر چه طرفدار زیاد داره.
۳. کودک درون که هنوز سعی دارم برم جلو

نمی شه.

یه اتفاق ساده ای افتاد برام ولی خیلی ذهنم رو مشغول کرده
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط مهسا
|