خیالم راحت شده بود.راحته راحت.مثل اون قایقه که روی سطح اب راکد واسه خودش هر طرفی که دلش می خواد میره و دور و برش هم هیچ هیاهو و صدایی نیست .
اروم اروم روی سطح اب پیش میره و خودش رو می سپره به امواج اب.واسه خودش زندگی می کنه.
ولی ای ...
زهی خیال باطل....
می دونین چیه خسته شدم.خسته ی خسته ی خسته ی خسته.
من خسته شدم از بس گفتم نمی خوام خوشم نمیاد.
من خسته شدم از بس فرار کردم از بس هر طوری شده سعی کردم حالیش کنم که بره. خسته شدم از بس حرص خوردم عصبی شدم سر درد گرفتم خودمو کشتم تا به بهترین دوستام ثابت کنم که اشتباه می کنید.
از چاله در اومدم افتادم توی چاه.
ولم نکرد که نکرد .
شدم مضحکه دست همه.تا حالا هزار بار تغییر تاکتیک دادم ولی....
اصلا نمی خواد ببینه یا بفهمه.اصولا فکر هم نمی کنم بفهمه.
وگرنه تا حالا اگر هر کسی دیگه بود رفته بود واسه خودش.
کلافه ام.دوباره سردرد دوباره حرص خوردن دوباره.....
دلم می خواد واسه خودم گریه کنم.هیچ کسی منو باور نمی کنه....
می ترسم.
از این دنیا خیلی خیلی می ترسم. می ترسم کم بیارم.می خوام جلوش وایسم ولی دیگه نمی دونم چه طوری؟دیگه مهماتم داره ته می کشه.هیچ راه جدیدی بلد نیستم.
+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت
15:17 |
