تبليغاتX
دری وری
ولنتاین هم رسم جالبیه.من ازش خوشم می اد.  البته من به دلایلی در این روز مبارک به جای غصه خوردن و نداشتن انگیزه در خودم ایجاد انگیزه می کنم به این صورت که برایخان برادر کوچیکه و دخی عمه جانم که یه ۵ سالی ازم کوچیکتره هدیه می خرم تا هم هدیه داده باشم هم گرفته باشم و نتیجه منطقی اش اینکه عقده ای نشم.
جالبش اینه که مورد اعتراض واقع می شود ولی به نظر من اون چیزی که اهمیت داره دوست داشتنه و نشون دادن و ابراز کردنشه (البته این مورد بسته به سن و جنسیت افرتد فرق داره ه ه !!!!!!)
حالا زیاد فرقی نمی کنه که شما دارای شرایط مورد نظر باشین یا نه (البته منظور شرایط مورد نیاز در روزولنتاین است  )
حالا هر جوری بود من به داداشم و دخی عمه هدیه دادم.بی خیال حرف بقیه.اونام خوشحال شدن (البته در یکی از موارد هدیه من جنبه فرعیات داشته است  )و مهم این بود که خوشحال شن.
  • راستی یکی از پیوندهای بلاگ من که  اسمش موجه رو حتما ببینین مطالب جالبی اره.
  • از اینکه در نظر سنجی من شرکت می کنین ممنون.
  • این چند وقته به اندازه کافی تریپ دپ زدیندیم که مرکب از زدیم و زدید است.دیه بسهههههههههههههههههههه.اگه می خواین راه درمونش رو بدونین دکتر طنز متفاوت در کامنتهای پست قبلی گفته براتون!!!!!!!!!!!پس محترمانه دپ نشین ممنون.
  • با یکی دو روز تاخیر ولنتاینتون مبارک مهم خوش بودنه تو زندگی.پس اشالله همیشه همه خوش باشین.
  • من کف کردم از بس به همه تبریک گفتم.ولی تبریک گفتن خوبههههههههههههه
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 
بدین وسیله از کلیه عزیزانی که تبالد اینجانب را تبریک گفتن و ۱۲۰ سال عمر برام خواستن خیلی تشکر می نماییم به تنهایی.
 
جاتون خالی این تبالد هم شده سوژه من
دیروز همگی تشریف داشتیم خونه پدر بزرگ.و خانواده هم کادویی هاشونو (دلتون اب...) اوردندر اختفا دادند.
از اونجایی که بزرگان فامیل تشریف داشتن که مقداری رو در باید بایستی باهاشون داشتیم دریک عملیات غیر منتظره خانواده تصمیم به برگزاری جشن تبالد برای اینجانب کردند.و سریعا کیک خریداری شد.
تبالد که بی کادویی نمی شه.در نیجه خانواده بسج شدند و در حرکتی محیرالعقول کلیه کاغذ کادویی های مرا به غارت بردند برای همون رودربایستی ذکر شده.
و ضمنا تاکید داشتند که من در هنگام بازکردن هدیه ها از خود مقدار مضاعفی شعف و هیجان در کنم.
در پست قبلی از هدیه زود هنگام یادی کرده بودم که مجبور شدیم اونو ازخانه همسایه ها جمع اوری نماییم تا دوبارهدیه اش بگیریم.
خلاصه اند شرو شعف و شادمانی و سورپرایز بود.جاتون خالی.خیلی خوش گذشت.
و یکی از بهترین تولدام بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

احمقانه ترین حس دنیا و بیخود ترینشون می دونی چیه؟اینه که نزدیک روز تولدت که می شه دپرشن حاد بگیری.
نمی دونم چرا و واسه چی ؟ولی الان یکی دو سالی میشه که نزدیک روز تولدم ازهر روز دیگه ای از سال ساکت تر محزونتر و به قول بچه ها دپتر میشم.
 
نمی دونم علتش چیه؟همیشه روز تولد ادما یه روز خاصی تو زندگیشون هست یا لااقل باور من اینگونه است ولی نمی دونم چرا یکی دو دفعه ای می شه که من اینقدرسر حال هستم.و زیادی اتفاق جالبی به نظر نمی اد.
 
جالبش هم اینه که هیچ تلاشی هم برای بهتر شدن یا تغییر شرایط اوضاع هم نمی کنم.پیش خودم می گم از بیکاریه یا از اینکه فعلا سرم خلوت تر شده ولی نه............

راستی چرا همه تو مایه های دپن؟ شاید به خاطر ولنتاین باشه؟

یه چیز جالبتر اینکه اولین کادویی تولدم رو دخی عمه ام بهم داده اونم کی؟دو هفته قبل.اخه می گه اینجوری هیجانش بیشتره.و اینکه روز تولدت انتظار کادویی داری از همه
 
تولد م رو تبریک بگین شاید حالم خوب شه
  • اونجایی که من رفتم سوغاتی نداره
  • از اینکه هیجان سفر بالا نیست شرمنده ام اشالله اینبار جبران می کنم.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

سلام احوالات شما؟خوبین.خوش می گذره؟ راست گفتن از قدیم که نباید به کسی خندید سرت میاد
 اره دیگه.به این دکی خندیدیم که چرا دیر به دیر می اپی؟خودم بدتر شدم.
خوب بالاخره این امتحانات هم به هر ضرب و زوری که بود تموم شد راحت شدیم نفس کشیدیم و برای تنفس عمیقتر به مسافرت رفتیم منتها همراه بابابزرگ مربوطه.البته دایی جان هم ما را همراهی کردند.
لازم به ذکر است که ما سه نسل متفاوت بودیم.البته گمانم تبدیل به یقین دارا می شود که نظر پدربزرگ خیلی نسبت به ما عوض شده است.یعنی معجزات فراوانی از این بنده حقیر دیدند.

صبح روز اولی که به مقصد رسیدیم به دیدو بازدید پرداختیم منتها با هماهنگی قبلی.بعد بابابزرگ جان پرسیدند که عزیزم به فلان مکان هم برویم برای بازدید.من از همه جا بی خبر گفتم که نه ظاهرم مناسب نیست.ایشان فرمودند که باشد.
بعدش بدون فرم نظر خواهی یکدفعه به جاهایی رفتیم که حتی با لباس پلو خوری هم باز اندکی ناموافق بوده است.و نتیجه اخلاقی در پایان روز اول اینکه: همیشه لباس پلوخوری بر تن داشته باشید همراه پدربزرگ!!!!!!!!!

صبح روز دوم هم به مکان مورد نظر دیروزی که توسط بنده رد صلاحیت شده بود رفتیم البته با استفاده از نتیجه گیری روز اول.در پایان روز دوم فرمودند که اینجانب کارم تموم شده می تونیم برگردیم به مبدا.
در این لحظه دچار انفجار شدگی مفرط شدم ولی منفجر نشدم.راه کاری اندیشیدم.
خدمت دایی جان عرض کردیم که ما باید برای خرید حتماباید به بیرون مراجعت کنیم و به نوعی کسب اجازت کردیم. و سر بسته به پدربزرگ جان عرض کردیم که زیاد جدی نگرفته شد.

صبح روزبعد وقتی برای تهیه وسیله نقلیه برای عزیمت به وطن خارج شدند به همراه همدستانم به وسیله یک تاکسی تلفنی از منزل خارج شدیم.و با عرض شرمساری پدربزرگ را پیچوندیم تا اندکی به مراد دل خود برسیم.(البته کار خلاف شرعی نبود باور کنید.!!!)که همانطور که انتظار میرفت تا رسیدن به نوعی دچار خروسک یا حناق شدیم.
و نشانه های نارضایتی را در ایشان مشاهده کردیم.

من رفتم مسافرت که حال و هوام عوض شه نه اینکه نرفته برگردم.!!به هر حال اینم گذشت و یهخاطره و تجربه جدیدی بود.نمی گم که کارم درست بود ولی من این همه راه نرفته بودم که بدو بدو کنم از اینجا به اونجا.
خوب یکی از علتاش هم این بودکه یکسری از میهمانان عزیز ما هم می خواستند با عجله بیان مهمونی خونه ما.بنابراین ناچار به ترک محل فوق و رجعت به خانه شدیم.
به هر حال اینم شرح سفر کوتاه ما بود .
  1. از اینکه در نظر خواهی پایین صفحه بلاگ بنده شرکت می کنید ممنون!!
  2. از نظرات خوبتون کمال تشکر را دارم.
  3. از اینکه اینقدر منتظرخزعبلات من هستین برام جالبه!!!!!!!
  4. امیدوارم امتحانات خوب شده باشه .
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

خسته شدم از این گذشته.از این گذشته ای که هر وقت دلم می گیره همش دوست دارم بر گردم بهش  دوباره کوچیک شم.
خسته شدم از بس این بغض لعنتی نشست توی گلوم و درست حسابی نیومد بیرون.تلخ.سوزاننده.پر از شکوه،ملامت، اندوه.اندوه و تصور از دست دادن.از دست دادن قسمتی از وجود که با اینکه تازه ۱ سال و ۳ ماه بیشتر ازش نمی گذره دلتو هر روز بیشتر فشار می ده.
هرروز دلت بیشتر و بیشتر تنگ وتنگتر می شه .بعد در اوج دپزدگی داغون می گی واسه چی اینطوری شدم؟ تا اینکه یه کلمه کوچک از دهنه یکی می اد بیرونو می گه:دلت براش تنگ شده .
و تو نمی خوای باورکنی.یا حتی از این حست با کسی حرف بزنی می گی چه فایده ای داره؟تازشم واسه کسی زیاد مهم نیست و فرقی نمی کنه.ولی همه می گن بگو حرف بزن نذار پر شی .چرا؟
خسته شدم از بس سر خودم رو گول مالیدم و گرم کردم تا نفهمم واسه همیشه رفته.رفته یه جایی که شاید می بینندت ولی تو نمی بینیش و بازم باید حسرت اینهمه سال رو که قد تمام روزای عمرت بوده منهای این مدت رفتنش رو به دلت داشته باشی.از اینکه هنوز هم نتونستم باهاش کنار بیام ولی در ظاهر چیز دیگری نشون می ده.
یواش یواش احساس خفگی می کنم.فکر نمی کنم کسی حرفامو باور کنه. اینکه این کسی که قسمتی از وجودم بود یه مامان بزرگ هفتادو چند ساله بوده. که تازه این اواخر فهمیده بودی که حاضری هر چی بدی تا یه ساعت یا حتی یه دقیقه بیشتر باهاش باشی.می دونم که کسی باور نمی کنه.ولی این لاو استوری من بوده.شایدم سد استوری!!!
*امیدوارم این وسط یکی منو ببخشه.یعنی می بخشه منو؟!!!!!!!!!!!!
**فکر کنم کسی حوصله حرف جدی رو نداره یا شنیدن ناراحتی بقیه رو.!!!(از میزان کامنت ها حدس خواهیم زد)
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط مهسا  |