همه می گن محرم ماه امام حسینه و برای امام حسین مجلس عزا می گیرن ونذری می دن سینه زنی می کنن دسته و هییت عزا داری راه میندازن پارچه سیاه می زنن و.....کلی کارای دیگه.
من از اونجایی که یادم می اد همیشه شب تاسوعا وظهر عاشورا وشام غریبان رفتیم بیرون که دسته های عزاداری رو ببینیم. بعد اگر کسی رو می دیدیم میگفت عزاداریتون قبول باشه ومتقابلا جواب میدادیم. ولی مگه تماشا کردن هییت عزاداری با این ارزیابی کردن ها هم عزاداری محسوب می شه ؟
تماشای هییتهای عزاداری تقریبا یه جورایی شده یه رسم .رسمی که یه عده بیان سینه بزنن بعد تو وایسی تماشاشون کنی و نمره بدی :
نه این صداش خوب نیست نه این یکی شعرش خوب نیست این یکی که هیچ کدوم حال سینه زنی ندارن اینا که تعدادشون کمه و.....
طرف بر می گرده می گه داری می ری حسین پارتی؟تو هم مثله احمقا یه دفعه چه مرگت می شه که می خندی؟ شاید خندت تلخه ....شاید اون لحظه حالیت نبوده یا....
اخه عمق فاجعه کربلا که اینقدر زیاده و همه دنیا براش عزاداری می کنن حالا چرا اینطوری شده که باهاش به شوخی برخورد می کنن؟والله کسی ادم هارو مجبورنکرده که کاری انجام بده.یه جایی شنیدم (اگر اشتباه نکرده باشم) که کسی می گفت هیچ وقت کار مستحبی روتبدیل به یه عادت کاری نکنید.یعنی اجباری در دین نیست.
قبلا که عاشورا می شد حداقل یه خط قرمزایی رعایت می شد.امام حسین حرمتش واحترامش بیشتر رعایت می شد ازاین دلم می گیره که هیچ کسی درست یادمون نداده که چه کاری باید و چه کاری نباید انجام بدیم؟تقصیر ما هم نیست.
من توی این گیر کردم که رنگها چه چیزی و ثابت می کنن ؟
اصلا واقعا فرق می کنه که ادم چه رنگی بپوشه ؟یا چه کاری انجام بده؟اینکه ادم باید توی دلش اعتقاداتش رو حفظ کنه یا در ظاهرش هم نشون بده؟
ولی یه چیزیو خوب می دونم که عزاداری مخصوصا عزاداری امام حسین مهمونی یا عروسی نیست.
من از خودم می گم و از خودم گلایه دارم.چی کار کنم که حق مطلب ادا شه؟که وجدان درد نگیرم؟که فکر نکنم تویه این سرما بیرون رفتنم الکی و ظاهری نبوده؟که خودمو گول نزنم که منم شرکت کردم ولی واقعاچرا ما عزاداری امام حسین رو اینقدر سنگین می گیریم؟مگه غیر اینه که واقعا حادثه عظیمی بوده؟حتی قدیمیا که اب شنگولی میل می کردن واسه محرم صفر ارزش قایل بودن.
از خودم خجالت می کشم یه جورایی وجدان درد دارم.
اصلا نمی دونم چه طوری باید برخورد کنم؟سخت بگیرم یا بی خیال شم؟
وقتی یه بچه ۱۵ یا ۱۶ ساله پیغام میده :
امشب رحمت دوست جاریست مانند رود .... نه مانند باران.....
اگر دلتان لرزید .... بغضتان ترکید ... کسی اینجا محتاج دعاست.التماس دعا.
که خیلی دوسش داری و طفلکی سرطان داره.اونوقت چی؟
اونی که مال بابابزرگام بود خیلی باحال بود . آخه هر دوتا مجردن.به یکی گفت اینقدر ناراحتی نکن به یکی دیگه گفت پسرم اندکی شیطنت کن.ایول حافظ جان دمت گرم. خیلی جیگری.دوست دارم همیشه![]()
![]()
دکتر بخیه های مامانم رو نکشیده و باید تا سه شنبه بازهم بمونه.یعنی بازم ۴ روز دیگه درس خوندن کشکه.من کلی حساب باز کرده بودم که حتما از فردا درس می خونم ولی....
هفته دیگه یکشنبه امتحانم شروع می شه منم درست درس نخوندم چون کارهای انجمن رو باید انجام می دادم.حالام هم مثله مامانها شدم هر روز صبح بلند میشم صبحانه ناهار شام درست می کنم این وسط یا مهمون میاد یا تلفن زنگ می زنه یا ظرف می شورم ... اخر شب هم اینقدر خستم که نگو فوری می خوابم.
مامانم طفلکی از اینکه من باید اینهمه کار انجام بدم غصه می خوره خودم هم ناراحت و عصبی و غمناکم. موندم چه کنم . مامانم هم روحیه می خواد ولی من هستم و این همه کار....ولی چاره چیه. دوستای بی معرفتم رو هم که نگو... هیچ کدوم یه زنگ نمی زنن.
امان از تنهایی . ![]()