تبليغاتX
دری وری
برنامه فرجه  امتحانات این ترم به شرح زیر می باشد:
۱.عمل کیسه صفرای مادر جان به روش لاپاراسکوپی.
ولی چون قدرت کیسه صفرای مادرجان و سنگهاش از زور انگشتان دکتر پنجه طلایی ما( ازدکتر پژوهان یادی می کنیم!)بیشتر بود دشمن مورد نظر نه با ساکشن نه با سنگ شکن به هیچ صراطی مستقیم نشد در نتیجه اقای دکتر بگفتا:چنانت بکوبم به گرز گران که پولاد کوبند آهنگران و مجبور شد به روش سنتی مادر جان را عمل نمایندو دشمن بریخت بی هیچ صفرایی را از ریشه کنده و چهار محل بریدگی نتیجه ی مدرن بودن است.
نتایج بدست آمده:
فیلم سینمای مبارزه با کیسه صفرا از شبکه ده خونه ما پخش می شود .عزیزان جهت رزرو بلیط با شماره ۱۱۸ تماس حاصل نمایند.
همون روشهای سنتی بهتره چون الکی ۳ جای عمل اضافی برای بیمار باقی نمیمونه و یک هفته استراحت به جای یک روز!
 
۲.دندان بی عقلی که همونطور که از اسمش پیداست الان یکی از درون لپ و دیگری از زیر استخوان فک در حال نقب زدن است.
پس از مراجعه به دکتر بالایی معدوم شد ولی از سرنوشت نقبی هیچ اطلاعی در دست نیست تا ۲ هفته دیگر.
 
نتیجه:با همه ی این ماجراها واقعا جای شکر داره چونکه الحمدلله دیگه اتفاقه بدی برا کسی نیفتاد چون ترم قبل در فرجه امتحانات مادربزرگ ما به رحمت خدا رفت.ان شائ الله دیگه از این اتفاقا برای کسی نیوفته.این دفعه عروسی حتما.
برام دعا کنید امتحانام خوب شه.گرچه به دلیل اهمال دانشگاه عزیزمون ۳ واحد  و بعضا ۶و ۱۵ واحد کل ورودی های رشته ما پرید.ولی بازم لازمادعا می باشم.خیلی سخته.
 
راستی یلداتون مبارک!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

بالاخره بعد از این همه دل دل کردن در جواب ایمیلش به شوخی از اضطرابم گفتم و ازش کمک خواستم.بعد که دیدم جواب نداد دوباره بعد چند وقت یه ایمیل دیگه بهش زدم و گفتم که چرا جوابمو نداده.بالاخره انگار این فاصله ها رو داریم خرد می کنیم و بهم نزدیک می شیم.هزینه اش فقط و فقط اعتماد کردنه.امیدوارم ارزششو داشته باشه.
آخه  فقط ۳ بار اومده ایران و من ازش خیلی توقع داشتم که منو درک کنه برای همین رابطمون خیلی خوب نیست باهم.ولی الان شاید برای اینکه هم روانشناسه هم دخترعموم بهش اعتماد کردم.
من از اعتماد کردن به ادما می ترسام ولی این دفعه دل و زدم به دریا.
خدا کنه عاقبتش خوب باشه.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

سلام.بعد از چند وقت دوباره یه سری اومدم.جدیدا انگار حرفی واسه گفتن ندارم .چون دارم می بینم که ناخوداگاه از دوستام  دارم  فاصله میگیرم.
این حس بدیه که کسی حرفاتو نمی فهمه و درک نمی کنه.بعدم همش به یه نحوی ازت گله داره که چرا چیزی بهش نمی گی. وقتی وجه مشترکی نیست پس حرفی هم نیست.
وقتی توی حرفاش غیض هست وقتی بهش می گی که از  این پسره  که بهت گیر می ده خوشت نمیادو ازش متنفری و اون قبول نمیکنه و به هر نحوی بهت نسبتش می دن.بعد می فهمه که حرفت درست بوده. با ادمی که همش رو اعصابته چه حرفی داری که بزنی ؟ و در عینه حال تنهایی مثله خوره یه جورایی توی مخت می افته و کسی رو هم نداری که باهاش راحت حرفاتو بزنی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط مهسا  |