تبليغاتX
دری وری
تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!!!!!
اینو من نگفتم سهراب زندگی گفته
یا همه انتخاب واحد کردن یا در حال انجامش هستن.خدا قوت پهلووناااااااااااااااا
 
راستی به قول حافظ گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
                                                               بلا بگرددو کام هزار ساله براید
خودم امتحان کردم جواب می ده باور کنید!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

امروز ره واگويين ولنتاين .پس ولنتاینتون موارکا!!!!!!!!!!!
من سه تا لاو ترکوندن و به جرات مي تونم بگم انفجار مهيبي بود.یکی خان داشم یکی خار خوندم یکی مادریم.در دو موردش که خیلی ییهویی بود.سکته قلبی
واسه بچه ها اس ام اس دادم ولنتاين مبارک.ان شاالله آقاتون براتون ولنتاين بگيره.همگي بگين ايشالله(شمام اگه مجردين بلند بگين انشالله)
در عوضش يک کادويي وکلي تبريک دريافت کردم.هرچي ديروز کادو تولد گرفتم امروز خرج ولنتاين کردم
ولي کلي حال داد.ذوق کردم.بقول مادری تولد می گیریم دوباره!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
                                                       این شقایق با نگاه سرد پرپر می شود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

نوستالوژی رو دلتنگی برای میهن  حسرت گذشته احساس غربت دلتنگی و غربت معنی می کنند.

نوستالوژی یا همون دلتنگی برای گذشته چیزی که داره منو هر روز بیشتر از روز قبل آزار می ده .تازه آروم آروم خوب داره حالیم می شه که چه بلایی سرم اومده چه اتفاقی تو زندگیم اوفتاده یا به قول کیانوش ابر زلزله ای به قدرت ده ریشتر اومده و مثه زلزله بم همه چی تو یه شبه با خاک یکی کرده .همه آرزوها تو همه کمال مطلوب هایی که می خواستی به خاطر اون بدست بیاری .

مخصوصا الان که تازه سرم بعد از چهار پنج ماه خوب خلوت شده و هیچ مشغولیت ذهنی ندارم.نمیدونم چیکار باید بکنم؟اصلا مگه میشه کاری کرد؟خیلی سخته.همش همه چیز جلو چشمام رژه میره.خوب شوخی که نیست قد بیست سال با یک کسی زندگی کنی که از لحظه اول بدو ورود ت بوده  بزرگت کرده ترو خشکت کرده  خواسته که به ثمرت برسونه  خیلی چیزها یادت داده  باهم دنیایی داشتین. بعد وقت رفتنش که شده هی زور زده که تو ازش دل بکنی چون می شناسدت ولی توی پور وی پوست کلفت که   نمی خوای دل بکنی  بدتر چهار چنگولی با چنگ و دندون می چسبیش  مبادا که هر چی می گه راست باشه و می خواد بره از پیشت واسه همینم توی هر فرصتی که گیر میاری هی می گی هی می گی که نکته تورو تنهات بذاره. ولی اون که خیلی بیشتر از تو حالیشه می دونه که دیگه نمی مونه نمی دونه با توی کله خرابه  حرف گوش نکن چیکار کنه؟تا دم اخر پیشش می مونی حتی یه لحظه ازش غافل نمی شی یه لحظه هم یه لحظس. ولی بازم باور نداری که همدم بچگی هات می خواد بره.ولی سر سختانه هر طوری شده می شینی پیشش اخه قرارتون چندین سال دیگه س. معلوم نیست کی و کجا و چه وقتی دوباره همدیگرو ببینید؟ولی ارزو می کنی کاشکی موقعه رفتن تو که شد حتما خودش بازم  بیاد انگاری داری یه چیزایی می فهمی. همین چند لحظه هم خودش خیلیه.اخه موقعه اومدن تو اون بود و همراهیت کرد حالا تو باید بدرقه اش کنی.و تو هم این کارو انجام میدی. ولی می ترسی از اینکه فکر کنه همه این چیزایی که می گه تظاهر باشه.ولی واقعیته. خیلی خیلی خیلی دلت براش تنگ می شه برای صدا کردناش ناله هاش  حرفاش حاضری دنیاتو بدی و هر چیکه داری و فقط یبار دیگه صدات کنه ولی فایده نداره.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

 از اولش بهش نگفتم اسمم چیه؟یک اسم دیگه ام رو بهش گفتم که خیلی سال بودکه داشت خاک میخورد. ولی من و شخصیتم واقعی بودند واقعی واقعی.بدون هیچ کم و کاستی.فقط ترس از شناختنم بود که نمیذاشت بهش بگم کی هستم.به قول خودش که می گفت ترسوام ولی من فکر جاهای دیگه اش بودم شرایط جایی که توش زندگی میکنم چنین اجازه ای به من نمی دادواینکه نمی خواستم بیام توی روشنایی تا دیده بشم همون جا توی تاریکی جام راحت بود از همون جا هم می تونستم حرفامو بزنم ولی اون بیشتر از این چیزا رو می خواست. من هم همون موقع بهش گفته بودم که از من انتظار چیزی بیشتر از این ارتباط کامپیوتری محدود رو نخواه.(نه زنگ زدن نه عکس نه وب)وقتی دید که هیچ طوری حاضر نیستم دست از موقعیتم بردارم شروع کرد به بمباران احساسات و تحت فشار گذاشتنم از نظر روحی و عقیده ای.توی اون شرایطی که تازه آفتاب زندگیمو از دست داده بودم و تازه می خواستم دوباره برگردم به شرایط اولیه ام .توی اون موقعیت بود که منم گفتم اسمم دروغه ای.چشوتون روز بد نبینه .منو محکوم کرد به اینکه از احساسش سوء استفاده کردم.اونو به بازی گرفتم خوردش کردم کشتمش و از این حرفا.ولی نمی دونم چه اصراری داشت که بدونه دوسش دارم یا نه؟آخه آدم چطوری می تونه فقط با چتیدن و اونم اینطوری عاشق کسی بشه؟نمی گم از حرف زدنش بدم می اومد مخصوصا چیزی که خیلی توی اون موقعیت داغون احتیاج داشتم  تغییر روحیه و خندیدن بود .

تا آدم از کسی خوشش نیاد که باهاش حرف نمی زنه. مگه غیر اینه؟من یه دوست خوب می خواستم که باهاش بگم بخندم گریه کنم حرف بزنم و......ولی نشد که نشد وهمچنان به دنبالش اینور و اونور میگردم.دارم یواش یواش به ان نتیجه می رسم که:  از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

خستتون نکنم خلاصه اش اینکه بعد از یه مدت دیگه فهمیدیم که بهم عادت کردیم .بعدش هم  با دلی پر از پشیمونی و بدتر ازاولش خودم رابطه ای رو که باعث شروعش بودم رو اول من تمومش کنم چیزی که جز اینکه سوهانه روح باشه و عذاب وجدان با خودش داشته باشه هیچی دیگه نداشت.

من کارم از اول هم اشتباه بود.نباید با کسی که دورا دور می شناختمش و چون فکر می کردم بچه باحالیه و یه سالی ازم کوچیکتره پس مشکل ندارم حرف میزدم.از چیزی که می ترسیدم بسرم اومد

شاید خیلی ها بگن اونقدرهام که من میگم مهم نیست و من سخت می گیرم. نظرا فرق میکنه.

حالا یه چیزی حدود دو ماهی میگذره ولی آلان که فکر میکنم منم بی تقصیر نبودم .

خلاصه بد یا خوب گذشت.هیچ فرقی هی نکردم و همچنان به تنهایی خودمون ادامه میدیم .روزگارهم بد رسمی داره. عزیزترینهای آدمو میگیره  وتنهات میذاره با یه دنیای بزرگ پراز مخلوقاته ناشناخته!اونوقت دلت از این همه تنهایی میگیره.چاره ای هم نداری باید ساخت.واستون راجع بخ آفتاب میگم حتما.

 

 

*متذکر می شوم که اسامی به کار برده شده همگی مستعار هستند.لطفا ناراحت نشوید بعدا گله و شکایت نکنید .حتی شما دوست عزیز.        

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط مهسا  |